بهلول | حکایت های بهلول | حکایت آموزنده بهلول

5 تا از پندآموز ترین حکایت های بهلول دانا

۵ تا از زیباترین حکایت های بهلول را در این مطلب از سایت ویکی گردی بخوانید.

حکایت های بهلول
ویکی گردی:

حکایت های بهلول داستان های کوتاه طنزآمیز و پندآموز هستند. بهلول مجنون در قرن دوم هجری قمری در شهر کوفه می زیست. بین حکایت‌ های بهلول گاه حکایاتی طنزآلود و خنده‌دار نیز یافت می‌شود. می گویند بهلول دیوانه نبود و خود را به دیوانگی زد. زیباترین حکایت های بهلول را در این مطلب از سایت ویکی گردی بخوانید.

حکایت‌های شیرین بهلول

۱. بهلول و فروختن خانه‌ای در بهشت

آورده‌اند که روزی زبیده زوجه‌ هارون الرشید در راه بهلول را دید که با کودکان بازی می‌کرد و با انگشت بر زمین خط می‌کشید.

پرسید: چه می‌کنی؟

گفت: خانه ای در بهشت می‌سازم.

پرسید: این خانه را می‌فروشی؟

گفت: آری.

پرسید: قیمت آن چقدر است؟

بهلول مبلغی ذکر کرد.

زبیده فرمان داد که آن مبلغ را به بهلول بدهند و خود دور شد.

بهلول زر بگرفت و بر فقیران قسمت کرد.

شب‌ هارون الرشید در خواب دید که وارد بهشت شده به خانه‌ای رسید و چون خواست داخل شود او را مانع شدند و گفتند این خانه از زبیده زوجه توست.

دیگر روز‌ هارون ماجرا را از زبیده بپرسید.

زبیده قصه بهلول را باز گفت.

هارون نزد بهلول رفت و او را دید که با اطفال بازی می‌کند و خانه می‌سازد.

گفت: این خانه را می‌فروشی؟

هارون پرسید: بهایش چه مقدار است؟

بهلول چندان مال نام برد که در جهان نبود.

هارون گفت: به زبیده به اندک چیزی فروخته‌ای.

بهلول خندید و گفت: زبیده ندیده خریده و تو دیده می‌خری میان این دو، فرق بسیار است.

حکایت های ملانصرالدین | مجموعه داستان های کوتاه آموزنده قدیمی

۲. قیمت‌ هارون الرشید

روزی بهلول در حمام مشغول استحمام بود که ناگاه‌ هارون الرشید و جمعی از یارانش وارد حمام شدند و چشم‌ هارون الرشید به بهلول افتاد و از بهلول پرسید که اگر بخواهی من را بخری به چه قیمت می‌ارزم؟!

بهلول گفت: پنجاه دینار.

هارون الرشید برآشفت و گفت: نادان پنجاه دینار که فقط لُنگ من می‌ارزد.

بهلول نیز در جوابش گفت: من هم فقط لُنگتان را قیمت کردم وگرنه خود خلیفه که ارزشی ندارد.

۳. پند دادن بهلول به‌ هارون عباسی

روزی بهلول بر‌ هارون وارد شد.‌ هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده.

بهلول گفت: ای‌ هارون اگر در بیابانی که هیچ آبی در آن نیست و تشنگی بر تو غلبه نماید و قریب به موت شوی، چه می‌دهی که تو را جرعه‌ای آب دهند که عطش خود را فرو نشانی؟

گفت: صد دینار طلا.

بهلول گفت: اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می‌دهی؟

گفت: نصف پادشاهی خود را می‌دهم.

بهلول گفت: پس از آنکه آب را آشامیدی، اگر به مرض حبس البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی باز چه می‌دهی که کسی علاج آن درد را بنماید؟

هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را.

بهلول جواب داد: پس مغرور به این پادشاهی مباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکویی کنی؟!

داستان های مثنوی نگاه دیوانه به جالینوس | حکایت های مثنوی

۴. پرداخت پول بخار غذا

یک روز عربی از بازار عبور می‌کرد که چشمش به دکان خوراک‌پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند می‌شد. خوشش آمد. تکه نانی که داشت بر سر آن می‌گرفت و می‌خورد.

هنگام رفتن صاحب دکان گفت: تو از بخار دیگ من استفاده کردی و باید پولش را بدهی.

مردم جمع شدند. مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا می‌گذشت. از بهلول تقاضای قضاوت کرد.

بهلول به آشپز گفت: آیا این مرد از غذای تو خورده است؟

آشپز گفت: نه ولی از بوی آن استفاده کرده است.

بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد و به زمین ریخت و گفت: ای آشپز صدای پول را تحویل بگیر.

آشپز با کمال تحیر گفت: این چه طرز پول دادن است؟

بهلول گفت: مطابق عدالت است. کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول دریافت کند.

داستان های مثنوی خر برفت و خر برفت و خر برفت

۵. بهلول و سوداگر

روزی سوداگری بغدادی از بهلول سوال نمود: ای بهلول عاقل! من چه بخرم تا منافع زیاد ببرم؟

بهلول جواب داد: آهن و پنبه.

آن مرد رفت و مقداری آهن و پنبه خرید و انبار نمود. اتفاقاً پس از چند ماهی فروخت و سود فراوان برد.

باز روزی به بهلول برخورد. گفت: ای بهلول دیوانه! من چه بخرم تا منافع ببرم؟

بهلول جواب داد: پیاز بخر و هندوانه.

سوداگر این دفعه رفت و سرمایه خود را تمام پیاز خرید و هندوانه، انبار نمود و پس از مدت کمی تمام پیاز و هندوانه‌های او پوسید و از بین رفت و ضرر فراوان نمود. فوری به سراغ بهلول رفت و به او گفت: در اول که از تو مشورت نموده، گفتی آهن بخر و پنبه، نفعی برده. ولی دفعه دوم این چه پیشنهادی بود کردی؟ تمام سرمایه من از بین رفت.

بهلول در جواب آن مرد گفت: روز اول که مرا صدا زدی گفتی بهلول عاقل و چون مرا شخص عاقلی خطاب نمودی، من هم از روی عقل به تو دستور دادم. ولی دفعه دوم مرا بهلول دیوانه صدا زدی، من هم از روی دیوانگی به تو دستور دادم.

منبع: نمناک
آیا این خبر مفید بود؟
بر اساس رای ۲۳ نفر از بازدیدکنندگان

ارسال نظر

  • ناشناس

    چه داستان جالبی بود

  • ناشناس

    احسنت خوب گفتنت بر میگرده به خوب دیدنت

  • ناشناس

    عالی بود

  • سینا موسوی

    عالی

  • سید اکبر

    این داستان های ملانصردین بهلول خیلی جالب است.